گلهای شب بو
من تنها به دنبال تو می گردم با تو تا انتهای ابدیت
نمیشوند.پس چگونه فراموش خواهی شد تو که پیشه ات مهربانی است. نگاهت گر به آن بالاست ودر حال دعا هستی خدا آنجاست دعایم کن ،دعایم کن که من محتاج محتاجم . شراب با تو حلال است و آب بی تو حرام به سحر اعتماد کن. پوستت را بكن ، من هسته هاي تو را ميان نمناكي صورتم خاك مي كنم تو رشد ميكني من آه مي كشم. گفته بودي كه مرا مي فهمي! مي خواني بر سر سفره ي خويش ، كه پر از شيدايي ست. آمدم هلهله گو، تو مرا مي ديدي ، ولي ، نگران گل قالي بودي كه ننشيند غبار تن من به گل نرگس آن تنهايي. نمی خواهم کسی با یار شیرینم سخن گوید اگرچه قاصد من باشد و پیغام من گوید نمی خواهم به قبرستان رود آن یار دلجویم که ترسم مرده ای زنده شود با او سخن گوید. می خواهم برایت بهترین دوستی باشم که تا کنون داشته ای. می خواهم که گوش جان به سخنانت بسپارم حتی اگر در مشکلات خود غرق شده باشم آنگونه که هیچ کس تا کنون چنین نکرده می خواهم تا هر زمانی که مرا طلبیدی در کنارت باشم نه اکنون بلکه هرزمان که خودت می خواهی می خواهم رفیق شفیقت باشم .می خواهم تو را به اوج برسانم خواه توانش را داشته باشم خواه از انجام آن ناتوان باشم می خواهم به گونه ای با تو رفتار کنم که گویی اولین روز میلادتوست نه آن روز خاص، که تمام روزهای سال. به حرفهایت گوش خواهم داد. نصیحتت میکنم هم بازی ات میشوم گاهی اوقات می گذارم که برنده شوی در کنارت می مانم . در آن زمان که آهنگ نبرد کنی و در کشاکش مبارزه با زندگی برایت دعا می کنم می خواهم برایت بهترین دوستی باشم که تا کنون داشته ای امروز ،فردا و فردا های دیگر تا آخرین لحظه ی حیاتم می پرسی چرا؟ هي زنگ ميزد بوق بوق اشغال ميشد دوران عاشق بودنش يك سال ميشد هر روز زنگي ميزد و هر بار از او با فحش هاي تازه استقبال مي شد گاهي كه در پس كوچه اي مي ديد او را دستان سرد و بي قرارش بال ميشد يك سايه ميشد در پي اش هر روز و شبها مهمان چايي هاي داش اسمال ميشد هي زنگ ميزد زنگ ميزد آخرش هم دختر كه بر ميداشت طفلك لال ميشد . اگر روزی به ماه سفر کردی و در راه به ستارهای دل بستی ,دست ستاره را بگیر و با تمام وجود به راهت ادامه بده و اگر به ماه رسیدی ستاره را فراموش نکن . اگه حتی بین فاصله ها یک نفسه نفس منو بگیر برای یکی شدن اگه مرگ من بسه نفس منو بگیر در تعطیلات کریسمس, در یک بعد از ظهر سرد زمستانی ,پسر شش هفت ساله ای جلوی ویترین مغازه ای ایستاده بود .او کفش به پا نداشت و لباس هایش پاره پاره بود . زن جوانی از آنجا میگذشت ,همین که چشمش به پسرک افتاد ,آرزو و اشتیاق را در چشمهای آبی او خواند. دست او را گرفت وداخل مغازه برد و برایش کفش و یک دست لباس گرمکن خرید . وقتی بیرون آمدند زن جوان به پسرک گفت :حالا به خانه ات برگرد ,امیدوارم تعطیلات شاد و خوبی داشته باشی. پسرک نگاهی به او کرد وپرسید :خانم شما خدا هستید ؟ زن جوان لبخندی زد و گفت : نه ,من یکی از بندگان او هستم . پسرک گفت :مطمئن بودم با او نسبتی دارید . شاگردی به استاد خود گفت : من خیلی از مرگ می ترسم .این ترس از کودکی با من بوده , آیا میتوانید به من بگویید چرا کسی مثل من که دارد به خوبی زندگی میکند ,روزی باید بمیرد ؟ استاد فکری کرد و گفت : چه کسی به تو گفته است که داری زندگی می کنی؟ شاگرد گفت: من منظور شما را نمی فهمم.؟ استاد گفت :آیا این مطلبی نیست که پدر و مادرت از زمان کودکی به تو تلقین کرده اند وتو آن را فرض مسلم پنداشتی ؟ تاسف می خورم که چرا کسی به تو نگفته است که زنده بودن همان زندگی کردن نیست . شاگرد پرسید: من از کجا بدانم که دارم زندگی می کنم ؟ استاد جواب داد :زندگی مثل چشمه ایست که باید از درون تو بجوشد , تو مسوولی که عمیق ترین زوایای وجودت را بکاوی واین را بجوشانی وآن را از روی کرامت در زندگی دیگران جاری کنی . در این صورت میتوانی لبخندی بر لبهای دیگران بنشانی .سبزینگی و بالندگی آنها را ببینی و احساس کنی که در خوشبختی آنها سهیم هستی . شاگرد پرسید :اما خود مرا چه کسی خوشبخت خواهد کرد ؟اینطور که شما می گویید من وقتی احساس خوشبختی خواهم کرد که بتوانم در خوشبختی دیگران سهیم باشم . استاد تبسمی کرد و گفت :چشمه ها تا وقتی که می جوشند ,هرگز احساس تشنگی نمی کنند و آبی از کسی نمی خواهند .بدان تا وقتی که تشنه ای ,هنوز چشمه وجودت را نیافته ای و جاری نکرده ای . همین درس برای امروز کافی است . امشب دوباره زندگیم رنگ و بویی از عشق تو گرفته. وای که چه لذتی داره توی هوای تو نفس کشیدن و با یاد تو زندگی کردن. به شکرانه ی دوباره به دست آوردن تو ,بهار زندگیم را همراه با نسیم و درختان وقناری هایی که برای خوشبختی من وتو دعا کردند ,جشن میگیرم. حتی کلاغ های سیاه هم برای وصال ما به تسبیح و نیایش نشسته بودند . من این را حس کردم .با تمام وجود . با جاری شدن هوایت درون ریه هایم ,قلبم مانند مرده ای دوباره جان گرفت. تجربه ای شیرین اما تلخ. شیرین برای بدست آوردنت وتلخ به خاطر … نکند دوباره ترس از دست دادنت در وجود سردم رخنه کند؟! نه!!! تو همیشه برای من خواهی بود ومن تا ابد متعلق به تو . فقط برای قلبهای تنهایمان دعا کن نازنین دلم…. باز هم امشب دلم بی تاب نگاه پراز نوازشت شده . مهربانم بیا تا باز هم برای یکدیگر بالی شویم و پرواز کنیم تا اوج به جایی که هیچ کس نتونه ما رو از هم جدا کنه . دل دیوونه ی من طاقت دوری چشاتو نداره . اگه نباشی چشام برای همیشه غرق شبنم های تنهایی میشه. هیچ کس جز اشکهایی که از اقیانوس قلبم راهی دیار آسمانی دلت میشه از بی کسی دلم خبر نداره. قلبم از دوری تو هر لحظه هزار بار جون می ده وباد تو دوباره جون میگیره. بیا تا با هم آسمونی بشیم. بیا تا با هم عهد ببندیم که هیچ چیز حتی مرگ هم نتونه دیوار آشنایی بین من و تو رو ویران کنه. مواظب خودت و چشمای نازت هم باش .ومواظب قلبت که شیشه ی عمر منه. اگه دلت بشکنه من هم ذره ذره آب می شم . بدون تو حتی یه لحظه هم نمی تونم این زندگی تلخ رو تحمل کنم و می میرم . چه جوری بگم که اگه ازم دور باشی هوایی برای نفس کشیدن و امیدی برای زنده موندن ندارم. می دونم که تو هم تنهایی و غصه می خوری .پس فقط باید دعا کرد. مواظب خودت باش نازنینم. از بخت بد در لحظه ی پرواز جان داد یعنی دقیقا در همان آغاز جان داد آن شب میان بهت تلخ جوجه هامان در دستهای کودکی لجباز جان داد می گفت میخواهد بخواند آخرش هم تا داشت می زد زیر یک آواز جان داد از اولش هم فرق میکردیم با هم او ناز آمد ناز ماند و ناز جان داد من اینطرف کنج قفس با چشم بسته او آنطرف با چشمهایی باز جان داد آری نشد قسمت که با هم پر بگیریم من ماندم و او لحظه ی پرواز جان داد. علیرضا خجو گفتم:خدای من,دقایقی بود که در زندگانیم هوس میکردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم , آرام برایت بگویم و بگریم . در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟ گفت: عزیزتر از آنچه هست ,تو نه تنها در لحظات دلتنگی ,بلکه در تمام لحظه های بودنت به من تکیه کرده بودی .من آنی خود را از تو دریغ نکرده بودم که تو اینگونه هستی.من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگردبا شوق ,تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم. گفتم:پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی اینگونه زار بگریم؟گفت:عزیز تر از آنچه هست, اشک تنها قطره ایست که قبل از آنکه فرود آید, عروج میکند.اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان .چرا که تنها اینگونه میتوان همیشه شاد بود گفتم:آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟ گفت:بارها صدایت کردم.آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمیرسی.تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ,فریاد بلند من بود که عزیزتر از هرچه هست,از این راه نرو که به نا کجا آباد هم نخواهی رسید. گفتم:پس چرا این همه درد در دلم انباشتی؟ گفت:روزیت دادم تا صدایم کنی,چیزی نگفتی.پناهت دادم تا صدایم کنی چیزی نگفتی .می خواستم برایم سخن بگویی.آخر تو بنده ی من بودی وچاره ای نبود جز نزول درد .زیرا تو اینگونه شد که صدایم کردی . گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی ؟ بار دگر " خدا خدا "ی تو را نشنوم.تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر.من اگر میدانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی ,همان بار اول شفایت میدادم. گفتم : مهربان ترین خدا ,دوست دارم گفت:عزیز تر از آنچه هست,من دوست تر میدارمت.
| :???????: :????????: |

